WWW.Majulicasociety.blogfa.com
|
دانشجويان مهندسي متالورژي دانشگاه ملاير نوشته هاي ...
|
||
|
محل درج آگهی و تبلیغات
وبلاگ تخصصی انجمن علمی مهندسی مواد:
WWW.Majulicasociety.blogfa.com نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391
توسط علیرضا ونایی
Hot Seat صندلی داغ این هفته با : اقای سبحان بهاری
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391
توسط علیرضا ونایی
![]() خـلـقـت کـائـنـات شــد، بـهـر وجــود فاطمه(س)
پـیـش حـریـم حرمـتش، خیـل ملک کشید صف
رونق دین مـصطفی(ص)،هست به چشم اهل دل
از پس رحلت نبی(ص)، کس نزده ست در جهان
هـمـچو خـسی در آتـشش، قهـر خدا کشد همی کـی بـه زبـان مـن بــوَد، غـیـر درود فاطمه(س) نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391
توسط زهرا جلیلیان
امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتری داریم. رفاه بیشتر اما وقت کمتری داریم. مدارج تحصیلی بالاتر اما عقل سلیم کمتری داریم. بیشتر میدانیم اما تشخیص و تمایزمان کمتر شده است. کارشناسان ومتخصصین بیشتر اما مشکلات بیشتری داریم. داروی بیشتر اما سلامت کمتری داریم. ادامه مطلب نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391
توسط علیرضا ونایی
یه روز یه ترکه،
اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.. ؛ که اتفاقآ روحانی هم بود
جونش رو برای عقایدش از دست داد، با او نا مهربانی کردیم، تا اینکه در مأمن و آسایشگاه دور از وطن، سرش رو بریدند.. .!!! یه روز ما همه با هم بودیم.. ، ترک و رشتی و لر و اصفهانی و .. ! تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند و قفل دوستی ما رو شکستند.. ؛ حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم، به همدیگه می خندیم، و اینجوری شادیم.. ؛ خیلی خوش می گذره ...!!! نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391
توسط آرزو فرجی
اولین روزدبستان بازگرد
کودکی ها شاد وخندان بازگرد بازگرد ای خاطرات کودکی برسواراسب های چوبکی خاطرات کودکی زیباترند یادگاران کهن ماناترند درس های سال اول ساده بود آب رابابا به سارا داده بود ... ادامه مطلب نوشته شده در تاريخ شنبه نهم اردیبهشت 1391
توسط علیرضا ونایی
به بابام گفتم سوئیچ ماشینو بده …… گفت : می خوای بری جایی؟ … گفتم : بله پدر عزیزم
(ستاد مبارزه با فتنه ی پَ نَ پَ – واحد فرزند صالح) رفتم ساندویچی، میگم آقا یه هات داگ با سس مخصوص بدین. میگه میل می کنید؟ میگم: بله، دستتون درد نکنه بچه داییم به دنیا اومده. همه خوشحال و اینا. مامان بزرگم برگشته میگه حالا میخاین براش اسم بذارین؟میگم…اگه شما صلاح بدونین
تو اتوبان داشتم لایی میکشیدم،یه زانتیا اومد گفت داری لایی بازی
میکنی؟؟؟ گفتم: پــ نــ پـــ دارم واست عربی میرقصم!!! گفت: دِ نـَــ دِ
کنترل نا محسوس بزن بغل نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام فروردین 1391
توسط نسیم کرمی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391
توسط زهرا جلیلیان
باز باران![]() ![]() ![]() باز باران
با ترانه
با گوهر های فراوان
می خورد بر بام خانه
من به پشت شيشه تنها
ايستاده :
در گذرها
رودها راه اوفتاده.
شاد و خرم
يک دوسه گنجشک پرگو
باز هر دم
می پرند اين سو و آن سو
می خورد بر شيشه و در
مشت و سيلی
آسمان امروز ديگر
نيست نيلی
يادم آرد روز باران
گردش يک روز ديرين
خوب و شيرين
توی جنگل های گيلان:
کودکی دهساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
ادامه مطلب نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391
توسط آرزو فرجی
|
||
| تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک | ||